از مـטּ چــــہ مانــــــــد؟!

 

 ♥ 

نہ  آטּ قدر ابــر بودم

کہ  بہ  آسماטּ بروم

نہ  آטּقدر باراטּ شدم

کہ  بہ  زمیـטּ بیایم

 

مہ ای هستم

میاטּ برزخ زمیـטּ و آسماטּ

نہ  سر بالا رفتـטּ و

نہ  پای پایین آمدטּ دارم...

 

..مریم ملک‌دار..

 

زندگـــــی را بہ  بهانہ  خوابـــــــ

خوابــــــــ را بہ  بهانہ  درد

درد را بہ  بهانہ  تـــــــو

فراموشــــــ کردم...

حال خـود قضاوتـــــ کـטּ کہ

از مـטּ چــــہ  مانــــــــد؟!

جز تویی کہ  وقت و بی وقت مـטּ را

انــــــــــــــ ـ ــ ـــ ــــ ـــکار می کنـــــی

/ 19 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شعیب

سلام "زندگی" بـه من آموخـت . . . آدمها نـه " دروغ " می گویند نه زیر " حرفشان " می زنند . اگر " چیزی " می گویند . . . صرفا " احساسشان " درهمان لحظه سـت نبـایـد رویش " حساب " کرد

همیشگی...

فال‌مان هرچه باشد باشد ... حال‌مان را دریاب ! خیال‌کن حافظ را گشوده‌ای و می‌خوانی : «مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید» یا «قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود» چه فرق ؟ فال نخوانده‌ی تو منم ! "محمد علی بهمنی"[گل]

شعیب

سلام چمدونش را بسته بودیم با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی … گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!” گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟” گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!” گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!” خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم. اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود، راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!

شعیب

ادامه زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم قرآن و نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن! آبنات رو برداشت گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.” دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: “مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.” اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت: “چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!” در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب میگفت: “گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!”

دلم غمگین غمگین است دراین کومه،در این زندان دراین غوقای خاموشی دراین جشن فراموشی در این دنیای بی مهرو کم آغوشی دلم ترسیده و تنگ است دلم ترسیده از آه پراز درد پدرهامان و از چشم پر از درد تمام مادران دلم آشوب آشوب است دلم سرد و تنم بی روح بی روح است نمیخواهم،نمیخواهم دگر این زندگانی را و دل را نگام خیره بر بالا به دنبال نگاهی ساده میگردد و میبینم،ومیبینم هوای گریه دارد آسمان همپای چشمانم میروم آرام گونه ام خیس است آسمان می بارد امشب بر من و بر گریه هایم سخت...

پریسا

آپــــــــــــــــــــــــــم

دل زخمی

لااایک سلام ابجی خوبی؟نیستی ابجی![ماچ]

دل زخمی

لااایک سلام ابجی خوبی؟نیستی ابجی![ماچ]

دل زخمی

تو با بودنت مرا شاد میکنی و بهم زندگی دادی و معنای عاشقی رو بهم دادی حالا میخوام تا آخرش باهام باشی که بی تو میمیرم و تا آخر عمرم باش در کنارم

دل زخمی

تو با بودنت مرا شاد میکنی و بهم زندگی دادی و معنای عاشقی رو بهم دادی حالا میخوام تا آخرش باهام باشی که بی تو میمیرم و تا آخر عمرم باش در کنارم